تبليغاتX
طایر فرخنده پیام -
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

دزدکی به خانه اش سرک کشیدم... نفس گرم ِعشقم را باخود به درون بردم... هرم هوای مانده به صورتم سیلی زد... با اضطراب به درون نگاهی انداختم... خالی ِ خالی نبود... اما خیلی هم، درهم و برهم نبود... از میان اسباب و اثاثیه ی به هم ریخته ی درون ِ خانه، از خلال خطوط نوشته ی روی دیوار می شد فهمید که دل و دماغی برای صاحبش نمانده... بوی شتابزدگی و دل افسردگی از میان دیوارها مشام را می آزرد... دیوانه ام می کرد... دانستن اینکه، در این احساسات و پژمردگی ها تنها نبوده ام کمی آرامم می کرد... از آخرین باری که صدایش را شنیدم خیلی نمی گذشت... احساس کرده بودم که دیگر مثل گذشته نیستم به چشمش ... فکر می کردم که دیگر آن مهوش زیبارویی که چشمانم هوش از سرش می برد، نیستم... اما حالا ... با دیدن جمله های مشتاق اما خسته اش بر روی دیوار، کم کم درمی یافتم که...  . بی درنگ با نوک ناخن شروع کردم به نوشتن جملاتی در کنار خطوط ِ درهم و برهم ِ روی دیوار... دستانم از گچ دیوار پر شد... دلم از شرم و خواهش لبریز... اشک شور روی گونه هایم... دلم هوای انگشتان کشیده اش را کرد... روی کلماتش دست کشیدم...  دلم هوای چشمان غریب و خسته اش را کرد... دلم هوای صدای کشدار و گرمش را کرد...

... در هوای دیدنش پیر شدم... پژمردم... مٌردم... ابرک ِ دلتنگم ببار...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت   توسط محمود  |