تبليغاتX
طایر فرخنده پیام -
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
 

عزيز دل :

 

دور از تو در اين شهر مرا همنفسي نيست

 

فرياد كنم از دل فرياد رسي نيست

 

ما را نفس از هجر به لب آمد و مردم

 

گويند اين عشق تو هم جز هوسي نيست

 

اي آه به شرر بسوزان سينه ما را

 

كين سينه براي دل ما جز قفسي نيست

 

گفتم به دل ازهمهمه جز در سينه چه غوغاست ؟

 

گفتا در اين خانه جز يار كسي نيست

 

اين روزها قاصدك‌ها زياد خوش خبر نيستند

 

براي همين مدام خودشان را قايم مي‌كنند

 

و پروانه‌ها زياد دلشان شاد نيست

 

براي همين در تنهايي مي‌گريند

 

 

 

اين روزها دلم براي دريا تنگ مي‌شود

 

با چشماني بسته به موج‌ها سلام مي‌كنم

 

و براي ماهي‌ها دست تكان مي‌دهم

 

براي فانوس خيس دريايي آرزوي سلامتي دارم

 

 

 

اين روزها اعتراف مي‌كنم دل‌تنگم

 

همه دل‌تنگي‌ام را با سرانگشتان احساسم

 

بر صفحه آبي آسمان حك مي‌كنم

 

بعد آن تكه از آسمان را در پنهان‌ترين جاي قلبم مخفي مي‌كنم

 

مبادا چشم نامحرمي حُرمت دلم را بشكند

 

تا حريم اين دل شكسته حفظ شود

 

 

 

اين روزها وقتي شعري مي‌خوانم

 

چشمانم برق مي‌زند

 

روزي شاعري برايم گفت

 

پرنده بي‌بال هم مي‌پرد!

 

و من ديدم چقدر دلم هواي پريدن دارد

 

 

« پشیمونم»                                             

اگه نگفتم دوستت دارم             پشیمونم پشیمون

اگه نباشی من می میرم           پریشونم  پریشون

چشات قصه دریا  نگات نم نمه بارون

از اون لحظه که رفتی                هراسونم  هراسون

نمی دونی که قلبم بی تو آروم نداره

اگه یه روز نباشی دیگه دووم نداره

نمی دونی چه سخته تو تنهایی بمونم

قصه غصه ها رو خودم واست بخونم

 می خوام اینو بدونی که با تو من زنده می شم

از دیدن رنگ چشات  راستی که شرمنده می شم 

 

باز درياي خوشبختي طوفاني ست

باز كشتي خوشبختي در حال غرق شدن است

باز آسمان بر اين همه بي رحمي مي گريد

باز دل خسته از اين همه بي وفايي ست

با دل اسير چشم هاي بي قرار اوست

باز جدايي با طبل و آهنگ در حال نزديك شدن است

و باز زمين و آسمان به هم دوخته شده اند

دنيا در حال نابودي ست

                                 وقتي زمان فراق فرا مي رسد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت   توسط محمود  |